تبليغاتX
وبلاگ بهرام فلاح قنبــری
One candle wipes out darkness

بوی باران بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک

آسمانِ آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رفص باد
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می‌که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی‌نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

پ . ن :

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 14:24  توسط بهرام فلاح قنبری  | 

15روز ديگر كه بگذرد، گردش زمين به دور خورشيد كامل مي‌شود تا سال 1390 با همه خوبي‌ها و بدي‌هايش به پايان برسد و سال 1391 آغاز شود. با اين حساب از 365 روز سال 350 روزش گذشه و تنها دو هفته ديگر باقي مانده است.اين روز‌ها كه روز‌هاي پاياني يك سال شمسي است، فرصت خوبي براي مرور يك سال كاري است؛ سالي كه با بهار آغاز شد و حالا به آخرين روز‌هاي ماه پاياني (اسفند) زمستان رسيده است.

اين روز‌ها هر وقت فرصتي پيش مي‌آيد، مي‌شود بنشينيم و پرونده كاري خودمان را ورق بزنيم و ببينيم كه سال را با چه نيت و هدفي آغاز كرده‌ايم و چگونه آن را به پايان رسانده‌ايم.

مثلا اگر قرار بوده در اين سال یک رذیله اخلاقی را در خودمان از بین ببریم ، چه نتيجه‌اي گرفته‌ايم يا مثلا اگر قرار بوده در اين سال مسائل کوچکی که باعث کدورت بین رفقا شده و ما میخواستیم این مسائل را از بین ببریم و به هر دليلي موفق به انجام این کار نشده‌ايم، دلايلش را بيابيم و بعد براي برطرف كردن اين دلايل، سال جديد را با برنامه آغاز كنيم. اينهايي كه گفتتم همه در حد يك مثال بود و مي‌توانيم جاي هر كدام از اين مثال‌ها را با گزينه‌هاي ديگري عوض كنيم و بعد بنشينيم و ببينيم كه در انجام برنامه‌هايي كه داشته‌ايم، چقدر موفق بوده‌ايم.در كنار همه اينها، البته يك گزينه ديگر هم وجود دارد؛ اين كه مثلا بي‌خيال همه چيز شويم و ابر و باد و مه خورشيد و فلك را به حال خودشان رها كنيم و با اين شعار كه «هرچه پيش آيد، خوش آيد» آخرين روز‌هاي سال را هم پشت سر بگذاريم، بعد هم تعطيلات و بعد هم كه «روز از نو...»همه اين گزينه‌ها را مي‌شود امتحان كرد؛ اما بدون شك بايد اين نكته را هم در نظر داشت كه روز‌ها با چنان شتابي مي‌گذرند كه تا به خودت بيايي، مي‌بيني كه يك سال ديگر بزرگ‌تر شده‌اي و همين يك سال بزرگ‌تر شدن دست و پاي تو را براي انجام برخي از كار‌ها بسته است.

اصلا نه آفتاب صبر مي‌كند و نه ماه، خورشيد فاصله مشرق تا مغرب را بدون توجه به ما طي مي‌كند و شب‌ها هم تا چشم روي هم بگذاريم، به صبح مي‌رسند. اين وسط فقط ما هستيم كه بايد قدر لحظه‌لحظه زندگي‌مان را بدانيم؛ لحظه‌هايي كه وقتي مي‌گذرند، ديگر نمي‌شود برايشان جايگزيني پيدا كرد.

همين چند روز پيش دوستي داشت كتاب تاريخ فلسفه که، نوشته دونالد پالمر است را مي‌خواند. در اين كتاب در بخش فيلسوفان پيش از سقراط، جمله‌اي از هراكليتوس بود که ؛ «شما نمي‌توانيد دوبار به خانه بازگرديد. كودكي از دست رفته است.» حالا هم با اين شتاب ثانيه‌ها مي‌شود، هر طور دلمان مي‌خواهد رفتار كنيم؛ اما بايد يادمان باشد، امروز كه گذشت ديگر هيچ وقت برنمي‌گرد.


پ . ن :                                 هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش

در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خواب  
 امام خمینی (ره)
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 21:40  توسط بهرام فلاح قنبری  | 

گاهي وقت‌ها آدم بدون اين كه بفهمد، از فضاي اطرافش جدا مي‌شود و مي‌رود به گذشته‌اي دور يا نزديك. مثلا سر كلاس نشسته يا توي محيط كارش دارد به كار‌هاي عقب افتاده‌اش مي‌رسد، اما كم‌كم از اين محيط جدا مي‌شود و ديگر نه صدايي را مي‌شنود و نه چيزي را مي‌بيند، نه كه چشم‌هايش را بسته باشد، چشم‌هايش باز است، باز باز اما انگار دارد با چشم باز خواب مي‌بيند. خواب روز‌هاي رفته يا لحظه‌هاي نيامده را.

اين اتفاقات معمولا با چيزي شروع مي‌شود كه كاملا تصادفي آدم را به ياد روز‌هاي رفته مي‌اندازد؛ مثل شنيدن يك ترانه، خواندن يا شنيدن يك شعر يا حتي بوي خاصي كه همراه كودكي‌ات در روز‌هاي رفته جا مانده است.

شعرها، صداها، نواها، بو‌ها و... همه و همه گاهي اوقات براي ما خاطره ها را زنده می کنند

مثلا توي تاكسي نشسته‌اي و مسير مستقيمي را داري مي‌روي، اما يكهو از راديو آهنگي پخش مي‌شود كه تو سال‌هاي سال پيش از آن خاطره‌اي داشته‌اي، بدون اين كه بخواهي يا اصلا متوجه شوي همراه آهنگ مي‌روي به روز‌هاي گذشته، خاطراتي را ورق مي‌زني كه گرد زمان روي آنها نشسته و اگر اين آهنگ در اين روز خاص (باراني) پخش نمي‌شد، اصلا امكان نداشت در اين روز ياد آن خاطرات بيفتي.

بوها هم همين خاصيت را دارند، مثلا ممكن است خانه مادربزرگ يا پدربزرگت در حافظه تو با بوي خاصي مانده باشد. بويي مثل بوي گلاب يا بوی لباس آنها یا حتی بوی رختخوابشان. هر بار كه اين بو را احساس مي‌كني ذهنت تو را مي‌برد به همان روز‌هاي كودكي به همان خانه و مي‌نشاند كنار آدم‌هايي كه ديگر نيستند، آدم‌هايي كه خاطره شده‌اند. خدایشان بیامرزد

نمي‌دانم چرا اين حكايت در مورد شعر‌ها هم صدق مي‌كند؛ شعر‌هايي كه گاهي خواندنشان براي اولين بار مصادف مي‌شود با شكل‌گيري يك خاطره، يك حس، بعد ممكن است سال‌هاي سال اصلا به اين شعر فكر نكني، اما يكهو در جايي كه اصلا انتظارش را نداري اين شعر به ذهنت مي‌آيد يا مي‌بيني كه يك نفر با خطي كج و معوج روي ديواري سنگي يك مصراع آن را نوشته است. بدون اين كه بفهمي از محيط اطرافت جدا مي‌شوي و باز هم طعم اولين باري كه اين شعر را خوانده‌اي حس مي‌كنی .

مثل شعر زیر که در کتاب فارسی اول دبستان بود و هر بار شنیدنش تو را به روزهای ساده و بی آلایش کودکی می برد . یادم می آید یک روز غروب در ایوان خانه قدیمی مان نشسته بودم و با همان حس کودکانه این شعر را زمزمه می کردم . یادش بخیر بادا . . .

منتظر هستم شعرها و یادهایی که خاطره شده اند را با هم به اشتراک بگذاریم


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:34  توسط بهرام فلاح قنبری  | 

زمين مي‌چرخد، هم دور خودش و هم دور ماه. اين را حالا همه مي‌دانيم، اما هميشه فراموش مي‌كنيم كه زمين مي‌چرخد. آن هم با سرعت؛ چون اگر نمي‌چرخيد، نه شب مي‌آمد و نه روز مي‌رفت و نه گردش فصل‌ها رقم مي‌خورد.
زمين مي‌چرخد تا زمان بگذرد و در اين چرخيدن و گذشتن زمان بازي‌هاي زيادي رقم مي‌خورد.

خيلي از ما گاهي يادمان مي‌رود كه هر روز كه مي‌گذرد ما يك روز بزرگ‌تر مي‌شويم و هر لحظه كه مي‌گذرد ما يك لحظه را از دست مي‌دهيم، لحظاتي كه هيچ وقت به دست نمي‌آيند و نمي‌شود آنها را برگرداند.

به همين راحتي، چون نمي‌توانيم چرخيدن زمين را حس كنيم، با خيال راحت روي اين كره قدم مي‌زنيم، دراز مي‌كشيم،كتاب مي‌خوانيم يا مي‌دويم.

گاهي اوقات يك حساب و كتاب ساده مي‌تواند به ما كمك كند تا بفهميم كه طي تمام اين لحظه‌ها و روز‌ها و شب‌هايي كه مي‌گذرد چه چيز‌هايي را از دست مي‌دهيم و چه كار‌هايي را انجام نمي‌دهيم.

مثلا فرض كنيد يك آدم در طول شبانه‌روز 8 ساعت بخوابد اين آدم اگر 70 سال عمر كند، بخش زيادي از عمرش را در خواب گذرانده است. براي رسيدن به ساعت‌هايي كه اين آدم در طول 70 سال خوابيده، بايد اول عدد 70 را ضرب در 365 كنيم تا دستمان بيايد كه يك آدم 70 ساله چند بار طلوع خورشيد را مي‌بيند. نتيجه مي‌شود عدد 25 هزار و 550، يعني يك آدم 70 ساله 25 هزار و 550 روز زندگي مي‌كند، اين آدم اگر روزي 8 ساعت بخوابد مي‌شود به عبارت 204 هزار و 400 ساعت. يعني اگر ما 70 سال عمر كنيم و روزي 8 ساعت بخوابم يك چيزي حدود 204 هزار و 400 ساعت را از دست مي‌دهيم.

حالا فرض بگير اگر ما روزي  3يا 4 ساعت را همين طوري الكي تلف كنيم، در عرض 10 سال چقدر از عمرمان را تلف كرده‌ايم.

از اين همه بحث ارشميدسي و انيشتيني شايد بتوانيم به اين نتيجه كاملا بي‌ربط برسيم كه اصلا و ابدا براي تلف كردن عمر با مشكل و مضيقه روبه‌رو نيستيم؛ چون كافي است كه ما فقط و فقط روزي 4 ساعت براي خودمان بچرخيم و بعد روزي 8 ساعت هم بخوابيم. در اين صورت ما در شبانه روز 12 ساعت را مفت و مسلم از دست مي‌دهيم كه مي‌شود نصف يك روز، حالا اگر ما 30 سال هم عمر كنيم با اين ترتيب حد اقل 15 سال را تلف كرده‌ايم.

دوستاني كه مايل هستند در اين زمينه ركورد بزنند، مي‌تواند با استفاده از اين فرمول‌ها و خلق روش‌هاي نوين وقت تلف كردن نامشان را در كتاب گينس ثبت كنند.

البته از آنجايي كه ما اصلا و ابدا متوجه چرخيدن زمين و گرديدنش به دور ماه نمي‌شويم، نمي‌توانيم بفهميم كه عمر عزيز است و بايد غنيمت شمريمش هر لحظه (چه شعري سروديم بزنيم به تخته)‌.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 23:46  توسط بهرام فلاح قنبری  | 

سلام
فکر می کنم کمتر کسی هست که در شهرستان نظرآباد با فعالیتهای مجموعه فرهنگی هیئت رایت العباس (ع) آشنا نباشد یا حداقل این اسم به گوشش نخورده باشد . مجموعه ای که به غیر از اسم متداول"هیئت" دغدغه دارد و مسئولیت سنگینی بر دوش خود احساس می کند . از سال 83 تاسیس شده و با فعالیت های گسترده خود توانسته است گام مهمی را در جهت اهداف عالیه خود بردارد . ولی در این راه پر فراز و نشیب عده ای هم از این رشد احساس خطر می کنند جالب اینکه این عده کسانی هستند که خود داعیه ی ترویج فرهنگ را (البته در سخن) دارند ولی . . . دو مطلب زیر حکایت همین افراد است که واقعا" متاثر کننده است .

1- پرستش مسجد (وبلاگ هیئت رایه العباس (ع))

2- حکایت درد (وبلاگ بهشت نقد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:29  توسط بهرام فلاح قنبری  | 


تا شعله هجران تو خاموش کنم

بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم

بسيار بکوشيدم و نتوانستم

يک لحظه غم تو را فراموش کنم

اي کاش، دمي دهد امانم اين اشک

تا نقش تو را به ديده منقوش کنم

آخر چه شود، شبي به خوابم آيي

تا جام محبت تو را نوش کنم

بنشيني و در برت، مرا بنشاني

تا زمزمه نوازشت گوش کنم

گر بار دگر مرا در آغوش کشي

صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم

سجاده تو، که مي‌دهد بوي تو را

برگيرم و بوسم و در آغوش کنم

چون درد فراق تو ز حد درگذرد

زين عطر تو قلب خويش، مدهوش کنم

از حمله غارت به دلم آتش‌هاست

اين داغ، عيان، ز لاله گوش کنم

گويند به من، يتيم غارت زده‌ام

زآن چشمه چشم خويش پرجوش‌کنم

ديگر اگر اي پدر نخواهي برگشت

برخيزم و پيکرم سيه‌پوش کنم؟

اين داغ حسين، جاودان است (حسان)

هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم

حبيب چايچيان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 19:8  توسط بهرام فلاح قنبری  | 

به زودی به روز خواهم بود

فعلا" تا بعد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 19:14  توسط بهرام فلاح قنبری  | 

سلام

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

"جانم فدای امیرالمومنین ... من کوچکتر از آنم که پیامی داشته باشم ! ولی :  

ایوان نجف عجب صفایی دارد / حیدر بنگر چه بارگاهی دارد/ ای کعبه به خود مناز از روی شرف /جایت بنشین که هر که جایی دارد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 18:44  توسط بهرام فلاح قنبری  | 

بعدازسلا‌م

هميشه با خود فكر مي‌كردم چرا بچه‌ها دوست دارند اينقدر زود بزرگ شوند؟ مگر در بزرگ شدن چه فايده‌اي مي‌بينند كه براي رسيدن به آن اين قدر از خود بيتابي نشان مي‌دهند، اما حالا مي‌دانم. كافي است فقط كمي به رفتار خودمان با بچه‌ها دقيق شويم. آن وقت مي‌فهميم كه چرا آنها بيتاب بزرگ شدن هستند. چون برای انجام هر كاري باید بزرگ شده باشند اما هم شما و هم من خوب مي‌دانيم كه بزرگ شدن به آن خوبي‌هايي كه نشانمان دادند، نيست. يعني در واقع با آن تصويري كه برايمان ساخته مي‌شد زمين تا آسمان فرق دارد.

حالا خيلي از ماها از بزرگ شدنمان خشنود نيستيم و دلمان همان روزهاي بچگي را مي‌خواهد و البته فكر مي‌كنيم به هيچ وجه قدر روزهاي كودكي را ندانستيم، اما همين الان هم از يك چيز غافليم. يعني راستش را بخواهيد به همان روش دوران كودكي داريم رفتار مي‌كنيم، ولي با يك تفاوت. آن روزها قدر كودكي را نمي‌دانستيم و حالا قدر جواني را! آن روزها البته بچه بوديم ولي حالا كه مثلا بزرگ شديم و عقل و قدمان به آدم بزرگ‌ها مي‌برد چرا؟ راستي اصلا چطور مي‌شود قدر جواني را دانست؟ هيچ به اين فكر كرده‌ايد؟

واقعيت اين است كه در اين باره آنقدر حرف زده‌اند و فيلم و برنامه و كتاب ساخته‌اند و نوشته‌اند كه آدم ديگر نمي‌داند در اين باره چه بگويد.
حالا در كنار همه اين فيلم‌ها و كتاب‌هايي كه گفتم نصيحت‌هاي هر روزه پدر و مادر و بزرگ‌ترها را هم البته بايد جاي داد، آن هم چه جايي. آنهايي كه به قول خودشان يكي دو پيراهن از ما بيشتر پاره كرده‌اند و دلشان براي اين لحظه‌ها مي‌سوزد، اما خب راستش را بخواهيد از نظر من يكي قدر جواني را دانستن فقط به مثلا درس خواندن و اين چيزها نيست. مهم اين است كه تو، من يا هر كس ديگري قدر لحظاتش را بداند و از خجالت زندگي و جواني درست و حسابي دربيايد جوري كه وقتي واقعا واقعا بزرگ شد، ديگر حسرت لحظات گذشته‌اش را نخورد. حسرت كارهايي كه نكرده، جاهايي كه نرفته و خلاصه هزار و يك چيز ديگر و اين كار سختي است. كاري كه هر كسي از پس آن برنمي‌آيد. واقعا گاو نر مي‌خواهد و مرد كهن، اما اگر شدني باشد آن وقت مي‌تواني سرت را بالا بگيري و بگويي من به معناي واقعي كلمه «زندگي» كرده‌ام. اگر مي‌توانيد جزو اين دسته از آدم‌ها باشيد بايد به اطلاعتان برسانم كه احتمالا شما خوشبخت‌ترين آدم روي زمين هستيد و خبر نداريد. اگر هم جزو اين دسته از آدم‌ها نيستيد لااقل سعي كنيد در اين گروه قرار بگيريد. امتحان كردنش كه ضرر ندارد، دارد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 19:54  توسط بهرام فلاح قنبری  | 

فكر كنيد با چند نفر از دوستانتان نشسته‌ايد و داريد درباره دوستي حرف مي‌زنيد كه چند دقيقه قبل با شما خداحافظي كرد و رفت. دو‌قدم بيشتر برنداشته بود كه شما شروع به حرف زدن از بدي‌هايش كرديد و همه چيز طرف را از قيافه و ظاهرش گرفته تا خانواده، گذشته و آينده‌اش زير سوال برديد.

حالا تصور كنيد كه خود شما فردا  از همان دوستتان بشنويد كه بقيه پشت سرتان حرف‌هايي مي‌زنند. كاش درباره حالتان مي‌توانستيد با يكي حرف بزنيد، اما به كي ديگر مي‌شود اعتماد كرد؟

هميشه شنيده‌ايم كه غيبت كردن بد است و نبايد به خودمان اجازه بدهيم كه پشت‌سر بقيه حرف بزنيم و بدي‌هايشان را با گفتن پيش ديگران بزرگ كنيم، اما خيلي از ماها شايد تا به حال به اين فكر نكرده‌ايم كه چرا واقعا غيبت كردن اين همه بد است. درست است كه خيلي وقت‌ها حرفي براي گفتن با ديگران پيدا نمي‌كنيم و تا حرف بقيه وسط مي‌آيد حرف‌هايمان تمامي ندارد و كلي هم لذت مي‌بريم، اما كاش يك ذره خودمان را جاي آدمي كه داريم پشت سرش حرف مي‌زنيم بگذاريم تا ناراحتي، همه وجودمان را بگيرد.

 وقتي پشت‌سر ديگران و درباره بدي‌هايشان حرف مي‌زنيم حق را از آنها مي‌گيريم، نمي‌گذاريم كه طرفمان حرف‌ها را بشنود و تصورات غلطي را كه در ذهنمان از او به وجود آمده را پاك كند. شايد بيشتر حرف‌هايي كه درباره يكي مي‌زنيم اشتباه باشد و خودش هم در خواب نبيند كه اين حرف‌ها را درباره‌اش مي‌زنيم، اما شايد در آن لحظه به تنها چيزي كه فكر نمي‌كنيم همين باشد. دیشب در جمع دوستان همین مسئله پیش آمد و مسئله ای مطرح شد که فرد مقابل او اصلاً از موضوع بی اطلاع بود و کاملاً نیز ناحق و بیجا در موردش قضاوت شده بود مسائلی که اگر با خود فرد در میان گذاشته می شد شاید خیلی تاثیر گذار تر بود در اصلاح وی آری ! يكي از بهترين راه‌هايي كه البته آسان هم نيست گفتن بدي‌هاي آدم‌ها به خودشان است. شما كه پشت‌سر دوستتان حرف مي‌زنيد پس بايد جرات اين را هم داشته باشيد كه رودررو و بدون تعارف حرفتان را بزنيد. مثلا اگر درباره اخلاق و رفتارش انتقاد داريد با لحنی كه ناراحت نشود بگوييد يا اگر سوالي داريد با خودش مطرح كنيد. مطمئن باشيد گفتن بدي‌ها و حرف‌ها به طور مستقيم و مؤدبانه لذتبخش‌تر از غيبت كردن است. يك‌بار امتحان كنيد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 21:38  توسط بهرام فلاح قنبری  |